پروژه ی عظیم از شیر گرفتن ایلیا
بعد از سفر شیراز با توکل به خدا و به مناسبت روزهای پر خیر و برکت شعبان سعی کردم ماجرای از شیرگرفتنت رو شروع کنم و شیر روزانه ت رو قطع کنم. البته صبح ها خیلی خوب بود تا ساعت5/12 که مهد بودی و بعد هم اونجا اینقدر بازی کرده بودی که خسته شده بودی وتا میومدی خونه شیرمیخوردی و تا ساعت 4 میخوابیدی .عصر هم به همراه بابا امید اکثر وقتها می رفتیم بیرون تا شیر خوردن کمتر یادت بیفته. البته یکی دوبار دارچین زدم و وقتی اومدی بخوری گفتی اه...اه...اه. اما کم کم برات عادی شدو فلفل رو امتحان کردم اما شما باهوش تر از این حرفها بودی عزیز دلم. یه بار رفتی دستمال آوردی و خواستی که پاکش کنم یه بار هم دستمو گرفتی بردی که بشورم( ماما می می آبَ). چون متوجه ...
نویسنده :
مامان نازی
11:02





